تبليغاتX


یه غریبه

86/08/25

اشکهای پنهان....

بارها شده اشکامو به خاطر چیزی که نمی دونم چی بوده ریختم ،

تا الان هم دلیلی برای گریه هام پیدا نکردم؛

 

 تا جایی که تونستم نذاشتم کسی اشکامو ببینه .

 

دلیل گریه هام  شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .

 

خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا  به خاطر این تو قلبمه  چون که بهش نیاز دارم  ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛

 

می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.

 

دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم  ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛ 

 بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛

 ولی  وقتی وسط راه  منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛

 

از اون روز به بعد هیچ چیز  و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .

 

 خدای من آنست که  روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛

 او صدایم را می شنود ، گناهان  صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،

 او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم  دوستم دارد ، همیشه با من است ،

خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده.

 

 

خدایا دوستت دارم

 


| پسر بد |

86/08/21

کلاس فلسفه

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت
 و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛  سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد
. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. .....اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."


یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست.


| پسر بد |

86/08/16

یارم می آید ...

من تمام هستیم را در نبرد با سرونوشت, در تهاجم با زمان آتش زدم , کشتم.

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم .

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم , من ز مقصودها پی مقصدهای پوچ افتادم , تا  تمام خوبها رفتندو خوبی ماند در یادم.


من به عشق منتظر بودم همه صبر و قرارم رفت .


ولی بهارم  آمد


 عشقم  آمد

 یارم خواهد آمد 

 

در چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دو رانداختن دیوانگیست . درماندگیست . شرمندگیست...

 


| پسر بد |

86/08/15

هر بار که میروی , رسیده ای....

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد

رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید. پرنده ای در

آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : این عدل نیست، این عدل نیست. کاش

پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه... و در لاک سنگی خود خزید

به نیت نا امیدی.

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود. و گفت : نگاه کن،

ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست،‌فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.

و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از

هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور؛ سنگ

پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتی اگر اندکی. و پاره ای از «او» را بر دوش کشید.


| پسر بد |

86/08/11

عشق را زندگی باید....

کاش به جاي اين همه عشق نويسي ، کمي عشق را زندگي مي کرديم .


باور مي کرديم که دلقک ها هم مي گريند...


و اينکه عشق حرف بيهوده اي نيست ؛ اما ما بيهوده اش کرديم و آنچناني که خود خواستيم

تعبيرش…


 و گاهي چه تعابير دهشتناکي


هر روز فرياد مي زنيم که عاشقيم اما يادمان نمي آيد که شبي گرسنه خوابيده باشيم


ربطش را مي پرسي..!!!؟؟؟


ما فراموش کرديم «ما عرفناک حق معرفتک» را و تو را تا سطح فکرهاي کوچکمان کوچک

کرديم.


ما دم از عشق زديم در حالي که طعم قهقهه هاي مستانه ي شبانه هاي با روسپيان را فراموش

 نکرده بوديم ..

گفتيم :آنجا که عشق فرمان مي دهد محال سر تسليم فرو مي آرد، اين را گفتيم و همه ي نبايد ها

 را بايد کرديم و به هر که در ما به حقارت نگريست با پوزخندي تحويلش داديم :که آنجا که

عشق فرمان…


ما عشق را نيافته گم کرده بوديم و خداي را نَشناخته به برگ درخت ترسيم کرديم و هيجان زده

از اِين کشف بزرگ مي نوشيديم و همان کلمه را هم فراموش کرديم…


خدا در ما باز هنوز به اميد مي نگريست و ما همچنان بر مرداب هاي درونمان مي افزوديم و

اينکه هنوز پايداريمان را نشان از به حق بودنمان انگاشتيم .


حال آنکه خود مي دانستيم حق را از ياد برده بوديم


ما عاشق بوديم و نمي گريستيم


برخنده ي ما گريستن آغاز کنيد شايد اين قفل ها باز شوند


هنوز يادم هست از کجا دروغ گفتن را شروع کردم تو هم يادت هست .بيا برگرديم


برگرديم به همان انساني که بوديم


حرف هاي زيباي کمتري بلد بوديم اما هنوز زنده بوديم و گاهي مي گريستيم


بيا باز هم عاشق دخترک کوچک همسايه باشيم و در نگاهش عاشقانه بنگريم و دستهاي

کوچکش را در دست بگيريم و با او بخنديم و فراموش کنيم به راحتي مي شود زنانی را در

آغوش کشيد که عصمت به مفت می فروشند...!!!

جام عشقي راکه صادقانه به ما داده شد پر از زهر بدبيني و دروغ و ريا برش گردانديم .


 مگر ..

چه می شود ما را؟؟؟

 


| پسر بد |

86/08/04

من با غم هايم خوشبختم

دستم رو ميندازم دور گردنش
صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده

به ديوار سلام مي کنم
و گاه که بي هوا بهش مي خورم
ازش دلجويي مي کنم
- ببخشيد آقاي ديوار ...

و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم
چپ ... راست ...
چپ ... راست ...

يادمه رقص بلد نبودم !
اما غم مرا هم به رقص وا داشته !
اشک هايم را مي خورم
و باز با صندلي مي رقصم ...

بلند بلند آواز سر مي دهم
من خوشبختم
چون غم دارم ...

صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم

فرياد مي کنم ...

من با غم هايم خوشبختم
با غم هايم مي رقصم ...


| پسر بد |

86/08/02

فی مَدرسه الحُب

فِي مَدْرَسَةِ الحُبْ

در مدرسه عشق

 

 

علّمًني حُبّكِ أنْ أحْزَنْ

عشقت به من آموخت که چگونه غمگین شوم

وَأنَا مُحتاجٌ مُنذُ عُصورِلإمرأةٍ تَجْعلُُني أحْزَنْ

ومن از زمانهای دور محتاج بانویی بودم که مرا غمگین کند

لِامرأةٍ أبْكي فَوقَ ذِراعَيها مِثلَ العُصفورْ

زنی که در آغوشش همچون گنجشک بگریم

لِامرأةٍ تَجْمَعُ أجزائي , كَشظايا البلُّورِ المَكسورْ

زنی که بدن شکسته ام را همچون بلوری شکسته جمع کند

علَّمني حُبُّكِ سَيّدَتي أسْوَأ عَاداتي

بانوی من ، عشقت بدترین عاداتم را به آموخت

عَلَّمَني أفتَحُ فِنجاني فيْ الّليلةِ ألآفَ المَرَّاتِ

به من آموخت که فنجانم را در هر شب هزار بار بخوانم

وَاُجرِّبُ طِبَّ العَطَّارينَ وأطْرُقُ بابَ العرَّافاتْ

وطب عطاران را تجربه کنم،در خانه فالگیر ها را بکوبم

عَلَّمَني أخْرُجُ مِن بَيتي اُمَشِّطَ أرْصِفَةَ الطُرُقِاتْ

به من آموخت که از خانه خارج شوم و پیاده رو هارا شانه کنم

واُطَارِدَ وَجْهَكِ في الأمْطَارِ وفي أضْواءَ السَّيَّاراتْ

وصورتت را در باران و نور چراغهای ماشینها دنبال کنم

وَاُلَمْلِمُ مِنْ عَيْنَيْكِ مَلايِينَ النَّجْمَاتْ

و از میان چشمهایت میلیونها ستاره را بچینم

يامْرأةً دَوَّخَتِ الدُنيا, يا وَجَعي يَا وَجَعَ النَّايَات

ای بانوی من که جهان سر در گم کرده ای ، ای دردم ، ای درد آه هایم

--------------------

---------------------

أدْخَلني حُبُّكِ سَيِّدتي مُدُنَ الأحْزانْ

عشقت ای بانوی من ، مرا به شهرهای غم وارد کرد

وَ أنَا مِن قبلُكِ لمْ أدخُلْ مُدُنَ الأحْزانْ

و من قبل از آمدنت به وارد شهرهای غم نشده بودم

لَمْ أعرِف أبَداً أنَّ الدَّمعَ هُوَ الإنْسانْ

هرگز نمی دانستــم که اشک همان انسان است

أنَّ اللإنسانَ بِلا حُزنٍ ذِكرى إنسانْ

که انسان بدون غم فقط یادگاری از انسان است

---------------

---------------

عَلَّمني حُبُّكِ أنْ أتَصَرَّفَ كَالصِبيَانْ

عشقت به من آموخت که مثل بچه ها رفتار کنم

أنْ أرسِمَ وَجهَكِ بِالطَبْشورِ عَلي الحيطانْ

که با گچ روی دیوارها صورتت را نقاشی کنم

يَامرأةً قَلَبَتْ تاريخيْ

بانویی که تاریخ مرا زیرو رو کرد

إنّي مَذْبوحٌ فيكِ مِنَ الشِّريَانْ الَى الشِّريَانْ

من از رگ تا رگ در تو سر بریده ام

عَلَّمني حُبُُّكِ كَيْفَ الحُّبُ يُغَيِّرُ خارِطَةَ الأزْمَانْ

عشقت به من آموخت که چگونه عشق نقشه زمانها را تغییر می دهد

عَلَّمني أنّي حينَ اُحِبْ, تَكُفُّ الأرْضُ عَنِ الدَوَرانْ

 

عشقت به من آموخت که وقتی عاشق می شوم ، زمین از گردش باز می ماند

عَلَّمني حُبُّكِ أشْياءً مَا كَانَتْ أبَداً فِي الحُسبَْانْ

عشقت به من چیزهایی آموخت که هیچوقت در ذهن نبودند

فَقَرَئتُ أقَاصِيصَ الأطْفَالِ

پس قصه های کودکان را خواندم

دَخَلتُ قُصُورَ مُلوُكَ الجَانْ

و وارد قصر پادشاهان جن شدم

وَحَلِمْتُ بِأنْ تَتَزَوّجَني بِنْتُ السُّلطانْ

و خواب دیدم که دختر سلطان با من ازدواج میکند

تِلكَ العَينَاها أصْفي مِن مَاء الخُلجَانْ

همان که چشمهایش زلالتر از آب برکه است

تِلكَ الشَفَتاها أشْهَى مِن زَهرِ الرُّمّانْ

همان که لبهایش سرختر از سرخی انار است

وَحَلِمْتُ بِأنّي أخْطُفُها مِثْلَ الفُرْسانْ

و خواب دیدم که او را مثل اسب سواران می دزدم

وَحَلِمْتُ بِأنّي اُهْديِهَا أطْوَاقَ اللُؤلُؤِ وَ المَرْجَانْ

و خواب دیدم که گردنبدنی از الماس و صدف را به او هدیه می کنم

عَلَّمني حُبُّكِ يا سَيِّدَتي مَا الهَذَيَانْ

عشقت به من آموخت که هذیان چیست

عَلَّمني كَيفَ يَمُرُ العُمْرْ

به من آموخت که چگونه عمر میگذرد

وَ لَا تَأتي بِنْتُ السُّلْطَانْ

ولی دختر سلطان نمی آید

 


| پسر بد |

86/08/02

حال من خوب است،ولی تو باور نکن.....

سلام ؛ حال من خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،.

که مردم به آن شادمانی بی اساس می گویند ... .

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،.

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :.

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود....

خواب باران و پاییز نیامده را دیدم،

دعا کردم که باز آید، با من کنار پنجره بماند،

باران می بارید،.

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

او رفت پیش از آن که باران ببارد ....

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!.

انگار درون قلبم.

تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است....

بی پرده بگویم :

چیزی نمانده است

گونه هایم از گرمی شراب  گر گرفته است، .

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرش بست،.

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!.

هذیان می گویم ! نمی دانم....

میدانم خدا،.

نامه ام باید کوتاه باشد،.

ساده باشد، بی کنایه وبی ابهام،.

پس از نو می نویسم :.

سلام ! حال من خوب است،.

اما تو باور نکن ....


| پسر بد |

86/08/01

استجابت....

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی

شنا کنند و نجات یابند.

 

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .

بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ی

از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم

چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و

به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها یی

که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و در

سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا و

پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.

 درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به

تو رسید.

 

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

 

.

باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعا ی دیگران برا ی ماست


| پسر بد |