باران در راه است
از ابتدا داستان هبوطم را بازگو می کنم
به نام او واپسین لحظاتم را کنار گذاشتم ٬ تا برایت از اینجا بگویم .. اینجا زمانیست که نفسم دیگر ابرها را آلوده نمی کند ٬ بی تابیهایم بدون دلم گم می شوند و به امید یافتنت در دیاری که نیستی ٬ تمام کره خاکی را جستجو می کنند .. می دانی !؟ اینجا به همه ی تازه واردها می گویند " عطیه الهی " اما بعد از مدتی این هدیه خداوند را به فراموشی می سپارند .. این آغاز هبوط من است ٬ می دانم که بعد از آمدنت باید سالها را با کلیدی از حسرت باز کنم و تکیه به ماههای سال دهم ٬ و روزهایش را دانه به دانه از شاخه اش بچینم تا دیدار منو تو ٬ حقیقت یابد ..
نوشته شده در | ساعت
| توسط "پسربد"| |
| My Blog : BaD BoY |


