باران در راه است
از ابتدا داستان هبوطم را بازگو می کنم
گمان خواهم کرد .. آمدنت نزدیک است ، بارانی بی وقفه می بارد ، و تمام شب را کنار شمعی ، عمر قلم خسته ام را تمام می کنم . آنگاه که بیدار می شوی ، روی آن ابرها ، دعایم کن .. برای دیدنت دلتنگم ، اما به زمین آمدن ٬ برای سبز پوشی مثل تو ٬ قصه تلخیست که برای دیوارها بازگو می کنم . شادی و خنده های بازیهایم را با خودت بیاور ، برای دلخوشی لازم دارم . آمدنت کمی زود است ، می دانم باید منتظر باشم تا زمانی که اولین اشکت را به خاک زمین بیامیزی ..
نوشته شده در | ساعت
| توسط "پسربد"| |
| My Blog : BaD BoY |


