اشکهای پنهان....
بارها شده اشکامو به خاطر چیزی که نمی دونم چی بوده ریختم ،
تا الان هم دلیلی برای گریه هام پیدا نکردم؛
تا جایی که تونستم نذاشتم کسی اشکامو ببینه .
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم ، شایدم واسه شستن گناهام باشه ، نمیدونم احتمالاً هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدارو حس می کنم احساس حقارت می کنم .
خدا یی که تو قلبم جا دادم ، از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییامو باهاش پر کنم ؛ خدا به خاطر این تو قلبمه چون که بهش نیاز دارم ، مثل همه ی آدمای دنیا ؛
می خوام وقتی اشک می ریزم ، هر قطره اشک اسم الله رو روی گونه هام حک کنه ، می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه.
دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم ، فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ،ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد ؛
بعد با کسی تا جایی همسفر شدم ، خیال کردم دیگه حتما خوده خودشه ؛
ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم که اینم نیست ؛
از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم .
خدای من آنست که روحش در من جاریست ؛ فقط اوست که گریه هایم را می بیند ؛
او صدایم را می شنود ، گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد ،
او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد ، همیشه با من است ،
خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است. خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده.
خدایا دوستت دارم
| پسر بد |
