باران در راه است
از ابتدا داستان هبوطم را بازگو می کنم
به ابتدای راه رسیدم ، چه شروعی آغاز کنم ، که تو را در مقصد بیابم ؟ مدیون مادرم هستم ؛ چون آمدن من را برای دیدن تو نیت کرد ؛ زمینی شدنم بی سابقه بود ، اما اکنون که آمدم ، به اجبار خاک را باید درید ... زودتر ازین نمی توانستم بیایم ، خودت که می دانی راه آسمان تا زمین چقدر شلوغ و پر دود و غبار است .. مدتیست از رسیدن من به این " آغاز " , میگذرد ... هنوز همراهی برای گذر از این مسیر طولانی نیافتم ولی امیدوارم ، تو دعایم کن شب را نمی دانم به چه دلخوش کنم !؟ به تو اگر دلخوش باشد ، فکر نمی کنم تا صبح دوام آورد .. به زیر نفسهای داغ و سریع خواهد مرد شمعی با یادت شبانگاه روشن است ، گاهی اگر دلت آن اطراف افتاد ، سجاده ای منتظر است ...
نوشته شده در | ساعت
| توسط "پسربد"| |
| My Blog : BaD BoY |


