حسن باران اين است كه زميني ست، ولي آسماني شده است و به امداد زمين مي آيد ، حسن باران اين است كه مرا ميبرد از خويش به عشق و مرا بر ميگرداند از عشق به خويش ، شعر ميخواند در گوش من آرام آرام ، هيچ ميداني اين قطره كه بر گونه ي زيباي تو ريخت از كجا آمده بود ؟ از كجا رفت هوا؟ از كدام اقيانوس؟ از كجاي عالم؟ و چه راهي پيموده ست در هودج ابر؟ هيچ ميداني اين قطره كه بر گوشه ي لبخند تو ريخت ، آه و اندوه كدامين ماهي ست كه به تور ?افتادست؟