تبليغاتX


یه غریبه - دوست واقعی...

86/04/11

دوست واقعی...

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع اختلاف پيدا

کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد.

دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي شن هاي

بيابان نوشت : امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد .

 آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري انجا

بمانند . و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و د ربرکه افتاد

 نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق

شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد امروز بهترين دوستم جان مرا

نجات داد .

 دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن

هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟

 ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا

باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگي

حک کنيم تا : هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد.


| پسر بد |